دخترک ....

شهدا اوضاع خیلی خوبه

 

شــــهدآ اوضاع خیلی خوبه!!

  

اوضاع خیلی خوبه
پسره ۲۷ سالش بود ۶ سال بود نامزد بود یکی رو میخواست
بهش کار ندادن بابای دختره داد به یه نفر دیگه پسر دایم خودشو کشت
پدر بزرگش سالی ۲بار مکه میره ولی یه بار نیومد دست نوه اش رو بگیره.
داداشی اوضاع خیلی عالیه

دختره با نامزدش تا دم دانشگاه میره داخل دانشگاه با n نفر
دیگه هم هست

 

فقر و فحشا

داداش جونم اوضاع حرف نداره
داداش اوضاع یک یکه
مدیر عامل باشگاه به بازیکناشون هواپیما میخواد بده
داداش اوضاع از این بهتر نمیشه
پسرای سرزمینت ابروهاشونو برمیدارن مثل دخترا

آرایش

داداش اوضاع خیلی قشنگه


داداش این مرد با سنش به خاطر اینکه پیش زن و بچه اش
شرمنده نشه شبا هم کار میکنه

پیرمرد

 

داداش شما رشادت کردین ولی جومونگ شد سنبل رشادت…..

 

جوموونگ

 

داداش قویترین مرد جهان رو یه نوجوان ۱۷ ساله کشت..

روح الله داداشی

 

داداش یه مـــــــادر چندتا بچه رو نگه میداره آخ نمیگه
اما چندتا بچه یه مـــــــادر رو نگه نمیدارن..

فقر

 

داداش دختر سرزمینت تو سن کم داره کار میکنه که شما به خاطر
آسایش اینا از خودتون گذشتین

دختر بچه+کار

 

داداش سالی چند تا از این حادثه ها داریم…

بچه های مدرسه آتش

 

 

یه مرد زن و بچه اش رو تو اسید سوزوند
چشمای زنش جفتش از کاسه دراومد.

قربانی بی اخلاقی

 

داداش تو مصرف مواد مخدر اول شدیم…

مواد مخدر

 

داداش این بچه تو سرما خوابش برد میبینی شهر چقدر ساکته؟؟؟
هیچکی توجه نمیکنه….

پسر بچه فقیر

 

داداش اوضاع خیلی بهتر از ایناست به قول اون خواننده
…<<همه چی آرومه من چقدر خوشبختم>>…
داداش به خدا خسته شدم از این شهر و هوای آلودش

 

شهــــــــدا شرمنده ایم .....

[تصویر: axeshohada.gif]

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 29 اسفند 1392ساعت 12:56 توسط nadia77 | ارسال نظر(4)

مدل مو واموزش

 

آموزش مرحله به مرحله بستن مو به صورت تصویری,انواع رنگ مو 2014,مدل مو,شینیون مو 2014, Chignon,range moo,مدل مو, arayesh moo 2014, bridal hairstyles – wedding hair design ,model moo,Chignon hair,arayesh moo |AroosSite.com

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 07 اسفند 1392ساعت 17:08 توسط nadia77 | ارسال نظر(5)

دخترونه

+ نوشته شده در چهارشنبه 07 اسفند 1392ساعت 17:05 توسط nadia77 | ارسال نظر(0)

اموزش طرزاحی ناخون

+ نوشته شده در چهارشنبه 07 اسفند 1392ساعت 17:04 توسط nadia77 | ارسال نظر(0)

قبض برقمون

قبض برقمون اومده ۱۸ هزار تومن!

بابام : مطمعنی ۱۸ هزار تومنه؟! شاید ۱۸۰ هزار تومن باشه!

من : نه. همون ۱۸ هزار تومنه

بابام : مطمعنی قبض ماس؟!

من : آره

بابام شاید قدیمیه؟!!!!

من : نه بابا واسه همین دوره س!

بابام : شاید به تومن نوشته!!!

من نه

بابام تا الان نزدیکِ ۵۴ رکعت نماز شُکر خونده!

+ نوشته شده در سه‌شنبه 08 بهمن 1392ساعت 18:23 توسط nadia77 | ارسال نظر(1)

عاشق ...

 

عاشق ...
یعنی کسی که
قلبش از چشمهایش می چکد ... !

+ نوشته شده در سه‌شنبه 08 بهمن 1392ساعت 18:09 توسط nadia77 | ارسال نظر(3)

آدم برفی

آدم برفی هم که باشی
دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد
دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد
تا گرمت کند ، تا آرامت کند
مهم نیست آب شدن ، نیست شدن
... مهم آن آرامش ست
حتی برای چند لحظه!!

+ نوشته شده در سه‌شنبه 08 بهمن 1392ساعت 18:08 توسط nadia77 | ارسال نظر(0)

خاطره ها..

مثل سیگارند خاطره ها..
 

حال میدهند ولی از درون می پوسانند..

 

زود از یاد میروند و دود میشوند اما...

 

اما هرگز ترک شدنی نیستند!
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 دی 1392ساعت 18:42 توسط nadia77 | ارسال نظر(2)

post

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 دی 1392ساعت 18:05 توسط nadia77 | ارسال نظر(2)

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر 1392ساعت 18:33 توسط nadia77 | ارسال نظر(0)